تبلیغات ویژه وبلاگ

‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

فهرست نامهای شاهنامه

فهرست نامهای شاهنامه
آبتین / آتبین = پدر فریدون
آذرافروز = پسر اسفندیار
آرزو = زن سلم ، عروس فریدون
آرش = پسر کیقباد ، برادر کاووس / هفتمین شاه اشکانی
آزادسرو = فرستاده یی که در جست و جوی خوابگزاری به فرمان انوشیروان به مرو رفت و بزرگمهر را یافت
آزرم دخت = زنی که پس از پوراندخت چهار ماه بر تخت شاهی ایران نشست
آیین گشسپ = از موبدان و رایزنان هرمز پسر انوشیروان که به جنگ با بهرام چوبینه رفت
اردشیر = سرسلسله ی ساسانیان
اردوان = هشتمین تن از شاهان اشکانی
ارژنگ = سالار مازندران در روزگار کاووس
ارنواز = یکی از دو دختر جمشید که به زور زن ضحاک شد
اسفندیار = پسر گشتاسپ و کتایون
اشک = سرسلسله ی شاهان اشکانی
اورمزد = ششمین تن از شاهان اشکانی
ایرج = کوچکترین پسر فریدون ، نخستین شاه ایران پس از تقسیم سلطنت جهان از طرف فریدون به سه پسرش : سلم و تور و ایرج
ایزدگشسپ = از سرداران سپاه بهرام چوبینه
بابک = موبد و سالار لشکر خسرو انوشیروان
باربد = نوازنده و سراینده ی نامی خسرو پرویز
بانو گشسپ = دختر رستم و همسر گیو و مادر بیژن
براسای = دستور و وزیر و گنجور اردشیر پسر شیرویه
برزمهر = از دبیران انوشیروان که به دست هرمز از میان رفت
برزوی = برزویه ی حکیم که کلیله و دمنه را از هند به ایران آورد
برزین = از پهلوانان ایرانی که در اسارت اغریرث بودند
بشوتن / پشوتن = پسر گشتاسپ و کتایون و برادر اسفندیار
به آفرید = دختر گشتاسپ و خواهر اسفندیار
بهرام = آخرین شاه اشکانی
بهروز = از سواران بهرام گور
بهزاد = از گواهان انوشیروان بر ضد مزدک
بهمن = یکی از چهار پسر اسفندیار که رستم به اندرز اسفندیار به پرورش او همت گماشت اما وی دودمان رستم را بر باد داد
بیژن = پسر گیو گودرز و همسر منیژه دختر افراسیاب
پرموده = پسر ساوه شاه معاصر هرمز ساسانی
پرویز = خسرو پرویز پسر هرمز ساسانی
پریروی = رودابه
پوراندخت = زنی که پس از شهران گراز شش ماه بر تخت شاهی ایران نشست
پولاد = از سرداران ایران در روزگار کیقباد
پیروز = از فرزندان کاوه ی آهنگر
تاجبخش = رستم
تاجور = ایرج
تهمورس = پسر هوشنگ ، سومین پادشاه نخستین سلسله ی جهان
تهمینه = دختر شاه سمنگان و مادر سهراب پسر رستم
جاماسپ = وزیر و حکیم و رایزن گشتاسپ و داماد زرتشت
جانفروز = از سرداران بهرام چوبینه در جنگ او با خسرو پرویز
جریره = همسر سیاوش و مادر فرود
جم = جمشید
جمشید = چهارمین پادشاه نخستین سلسله ی شاهان پسر تهمورس ، شاه جهان که نوروز یادگار اوست
جهانبخش = فریدون
جهانجو = کنایه از هوشنگ و ایرج
چهرزاد = لقب همای دختر بهمن
خرداد = فرشته ی نگهبان سومین ماه سال خورشیدی
خسرو = خوب چهره ، به معنی مطلق پادشاه
خوبروی = کنایه از ارنواز
دادبرزین = از سرداران بهرام گور
دارا = پسر داراب از زنی دیگر غیر از ناهید مادر اسکندر
داراب = پسر بهمن ( اردشیر ) نامی که به نقل شاهنامه گشتاسپ به بهمن نواده خود داده بود
داراپناه = از یاران بهرام چوبینه
دانا = حکیم ، بزرگمهر
دلارای = همسر دارای داراب و مادر روشنک همسر اسکندر
دل افروز = سردار سپاه کیخسرو
رادفرخ = از یاران هرمز
رادمان = سپهدار ارمنستان در روزگار خسروپرویز
رام = از سرداران و یاران بهرام چوبینه
رام برزین = موبدی که مزدک منشور ولیعهدی انوشیروان را بدو سپرد
رزمهر = از گواهان انوشیروان بر ضد مزدک
رستم = پسر زال زر و رودابه و نواده سام نریمان
رودابه = دختر مهراب شاه کابل و همسر زال زر و مادر رستم
روزبه = موبد و وزیر بهرام گور
روشنک = دختر دارای داراب که به همسری اسکندر در آمد
رویین = داماد توس
رهنمون = بزرگمهر
رهام = پسر گودرز
زردشت = پیامبر پاک ایران زمین
زروان = حاجب انوشیروان
زریر = پسر لهراسپ و بردر گشتاسپ
ساسان = پسر دارا ، نیای ساسانیان که پسران او تا چهار پشت بعد همه به توالی نام ساسان داشتند
سام = پسر نریمان و پدر زال و نیای رستم دستان
سروبن = رودابه
سروش = فرشته ی پیام آور
سهراب = پسر رستم از تهمینه
سیامک = پسر کیومرس
سیاوش = پسر کاووس و پدر کیخسرو که به دست افراسیاب کشته شد
سینار = از سرداران بهرام چوبینه
سیندخت = همسر مهراب کابلی و مادر رودابه
شاپور = دومین شاه اشکانی
شادان = گوینده یی که آوردن کتاب کلیله و دمنه را از هند نقل کرده است
شهربانو = خواهر گیو و همسر رستم دستان
شهرناز = یکی از دو دختر جمشید که به زور زن ضحاک شد
شهرو = موبد و وزیری که در کودکی شاپور ذوالاکتاف به نیابت او پادشاهی کرد
شهریار = به معنی مطلق پادشاه
شهزاد = کنایه از کیخسرو
شیرویه = پسر خسروپرویز که نام دیگرش قباد بود
شیرین = دلدار و همسر خسروپرویز
فرامرز = پسر رستم
فرانک = مادر فریدون و همسر آبتین
فراهین = از گواهان انوشیروان بر ضد مزدک
فرخ = مرزبان و سالار خسروپریز در نیمروز
فرخزاد = سرداری که پس از آزرمدخت یک ماه بر ایران شاهی راند
فرشیدورد = پسر گشتاسپ و برادر اسفندیار که در جنگ با ارجاسپ شرکت داشت
فرنگیس = دختر افراسیاب و همسر سیاوش
فرود = پسر سیاوش از دختر پیران که بهد دست توس کشته شد
فرهاد = از سرداران انوشیروان در جنگ با روم
فریبرز = پسر کاووس
فریدون = ششمین پادشاه جهان و پسر آبتین از تبار جمشید که مملکت را از ضحاک بازگرفت
قباد = پدر کاووس ، کیقباد
کتایون دختر قیصر روم که همسر گشتاسپ شد و نام دیگرش ناهید است
کسرا = معرب خسرو
کیخسرو = پسر سیاوش و فرنگیس که پس از کاووس به شاهی ایران رسید و افراسیاب را به کین پدر خود سیاوش کشت . او از شاهان بسیار نجیب و اهورایی شاهنامه است
کیومرس = نخستین پادشاه جهان و نخستین آدم
گرد آفرید = دختر گژدهم که با سهراب نبرد کرد
گردیه = خواهر دلیر بهرام چوبینه
گرشاسپ = پسر زوتهماسپ و پادشاه ایران پس از او
گرگین = پسر میلاد ، از سرداران کیخسرو که به عنوان همراه و راهنمای بیژن به شکار گرازان رفت اما او را تنها گذاشت
گشتاسپ = پسر لهراسپ و پدر اسفندیار
گشسپ = دبیر انوشیروان که موبدی از انوشیروان خواست تا او را برای رسیدگی به شکایتهای مردم بگمارد
گلشهر = همسر پیران ویسه و مادر جریره
گلنار = کنیز اردوان که همچون وزیر و گنجور او بود و اردشیر بدو دل بست
گودرز =پدر گیو و از قهرمانان و سرداران شاهنامه در عهد کاووس و کیخسرو
لهراسپ =پدر گشتاسپ و شاه ایران به جانشینی و انتصاب از طرف کیخسرو
مانی = نقاش و نگارگری که از چین برخاست و در روزگار شاپور آیینی نو آورد
ماه آفرید = همسر ایرج و مادر منوچهر
ماهرخ = رودابه
ماهیار = نام گوهرفروشی که بهرام دختر او را به زنی گرفت
مرزبان = مهراب کابلی
مشکناز = یکی از چهار دختر آسیابان که با بهرام گور باده گساری کردند و به همسری او درآمدند
منوچهر = نواده ی دختری ایرج و نبیره فریدون که پس از فریدون به شاهی ایران رسید
منوشان = از شاهان کشور پارس در روزگار کیخسرو
منیژه = دختر افراسیاب و همسر بیژن
مهبود = وزیر و گنجور و و دستور انوشیروان که مردی خردمند و نیکنام بود ولی مورد رشک قرار گرفت و متهم به توطئه شد و انوشیروان بی گناه او و فرزندانش را کشت
مهرآذر پارسی = از موبدان زمان قباد و انوشیروان از استخر فارس
مهران = از سرداران انوشیروان در جنگ با روم
مهرنوش = یکی از چهار پسر اسفندیار
مهرو = از سرداران بهرام چوبینه
نازیاب = یکی از چهار دختر آسیابان که با بهرام گور به جشنگاه نشستند و به زنی او در آمدند
ناهید = نام دیگر کتایون همسر گشتاسپ
نرسی = پنجمین تن از شاهان اشکانی
نریمان = پدر سام و پدربزرگ زال و نیای بزرگ رستم
نوش آذر = برادر اسفندیار و از گردان سپاه گشتاسپ در نبرد با ارجاسپ
نوشزاد = پسر انوشیروان از همسر مسیحی او
نوشین روان = پسر قباد
هجیر = نگهبان دژسپید که سهراب او را اسیر کرد
هرمز = هرمزد ، پسر انوشیروان
هشیار = نام اخترشناسی پارسی که همراه با سروش هندی طالع بهرام پسر یزدگرد را نگریست
همای = دختر گشتاسپ
هوشنگ = دومین شاه اسطوره یی و پسر سیامک
هیربد = پرده دار کاووس
 www.3jokes.com منبع  
ادامه مطلب

یک اگر با یک برابر بود....

یک اگر با یک برابر بود....
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک  بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر
جوانان را ورق می زد
برای اینکه بی خود های وهو می کرد
وبا آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای که
ظلمتی تاریک و غمگین بود
تساوی را چنین  نوشت:
یک با یک برابر است
در میان شاگردان یکی برخواست
همیشه یک نفر باید برخیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:اگر فرد ، انسان ،واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و  سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
 و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 این تساوی زیر و رو می شد
حداقل می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نام و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین را ینا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

شاعر :نرگس افشاری
منبع : نشریه نسیم پژوهش دانشگاه علمی کاربردی علویجه مورخ مهر ماه 82
ادامه مطلب

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

اشعار ی از مهدی سهیلی

شاعر کیست
شاعر آنست که شعر از دل او برخیزد
برگ وبار غم شعر از گل او برخیزد
دردمندیست که چون لب بگشاید به سخن
نغمه ی سوختگان از دل او برخیزد
گل برآرد ز گلستان سخن در بر جمع
عطر عشق و هنر از محفل او برخیزد
سفر او سفر جذبه و عشق است و مدام
شور صد قافله از منزل او برخیزد
بذر اندیشه چو پاشید به در و دشت خیال
خوشه های هنر از حاصل او برخیزد
اوست دریای معانی که به هر موج کلام
صد هزاران صدف از ساحل او برخیزد
دلبرست آن که به جان شعله زند وقت نگاه
شاعر آنست که شعر از دل او برخیزد
شاعر : مهدی سهیلی

شرم حضور
ز آبشار نگاه تو نور می بارد
به جای اشک ز چشمت بلور می بارد
دل از خیال تو روشن شود به ظلمت شب
چو نور ماه که از راه دور می بارد
لبت ز تابش دندان ستاره بارانست
ز خنده های تو باران نور می بارد
چه دلنواز نگاهی که وقت دیدن تو
ز چشم آینه شرم حضور می بارد
دهان به خنده ی شیرین اگر که بگشایی
به جان مردم غمگین سرور می بارد
کجاست دیده ی موسی که بنگرد شب ها
هنوز شعشعه از کوه طور می بارد
به لطف طبع تو نازم که با عنایت دوست
ز واژه ی شعرت شعور می بارد
ظهور شعر تو بر ذهن نازک اندیشان
هزارها سخن ننو ظهور می بارد
شاعر : مهدی سهیلی

الفبای عشق
دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی و آزادگیست
عطر تو در نامه چها می کند
غارت جان و دل ما می کند
از غم خود جان مرا خواستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه گویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
حال من وحال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و بازآمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو ونامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست
هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت
هر سخنت چون سخن پیرهن یوسف است
بوی خوش پیرهن یوسف است
من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پشیمانی ام
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من عشق سفر میدهد
از سر کوی تو گذر میدهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون میشود
تشنگی ام بر تو فزون میشود
نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هر نامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق
هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد
از ب ی تو بوسه گرفتم بسی
نامه نبوسیده به جز من کسی
پ چو نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد
سین تو سرمایه سود منست
سور و سرورم همه از سین تست
شین تو در خاطره شوق آورد
ذال او ما را سر ذوق آورد
لام تو یادیست ز لبهای تو
وان نمکین خنده ی زیبای تو
میم بود شمه یی از موی تو
زانکه معطر بود از بوی تو
نون تو از ناز حکایت کند
های تو از هجر شکایت کند
واو تو پیغام وصال آورد
جان و دل خسته به حال آورد
از سخنت بر تن من جان رسید
حیف که این نامه به پایان رسید
بوسه به امضای تو بگذاشتم
یاد زمانی که تو را داشتم
شاعر ک مهدی سهیلی
الاغ چیست ؟
از جغد بی نصیب چه پرسی که باغ چیست
با عندلیب نغمه برآور کلاغ چیست
بزمجه ای که خاک خورد در مغاک ها
کی ره برد که باغ چگونه است و زاغ چیست
افسرده پیکری که عصب نیست در تنش
آگه نشد که سرد کدام است و داغ چیست
در جمع ابلهان چه کنی داستان عقل
لب را ببند کور چه داند چراغ چیست
بسیار آدمی که به ظلمتسرای جهل
در چشم من طویله نماید الاغ چیست
شاعر : مهدی سهیلی
گل من بنشین
چون فصل بهار آمد به من به چمن بنشین
دامن مکش از دستم بنشین گل من بنشین
خوش خویی و گلرویی مهتاب سمن بویی
تا دل ببری از گل ای غنجه دهن بنشین
تو ماه منی یایرا تا خیره کنی ما را
مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین
بنشین که صفا داری گیسپی رها داری
گر مهر به ما داری چون مه به چمن بنشین
گردیم سمندت را صیدیم کمندت را
گیسوی بلندت را بر شانه فکن بنشین
ای گلرخ گلدامن پرهیز کن از دشمن
چون دوست شدی با من بر دیده ی من بنشین
ماه چمنی جانا چون یاسمنی جانا
سیمینه تنی جانا در پیش سمن بنشین
در پای تو چون خاکم نه خاک که خاشاکم
بنگر دل غمناکم آن را میشکن بنشین
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم
بر گونه ی بی رنگم یک بوسه بزن و بنشین
تو عطر وطن داری دانم غم من داری
گر شور سخن داری با ما به سخن بنشین
شاعر : مهدی سهیلی


ادامه مطلب

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

اشعاری از مریم حیدرزاده


تا قيامت
من ميگم بهم نگاه کن
تو ميگي که جون فدا کن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره

تو ميگي که خيلي ديره
من ميگم چشماتو واکن
تو ميگي منو رها کن
من ميگم قلبم رو نشكن

تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه

تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت
خلوت يك شاعر
کاش در دهكده عشق فراواني بود
توی بازار صداقت کمي ارزاني يود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم برای باران
غافل از آن دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم همه دخترکان اينجا
نام گلهای پر از شبنم ايراني بود
کاش چشمان پراز پرسش مردم کمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

گفت و گو
من ميگم بهم نگاه کن
تو ميگي که جون فدا کن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه

تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم

من ميگم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و واکن
تو ميگي من و رها کن
من ميگم خيلي ديوونم

تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين کنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر کن
تو ولي ميگي سفر کن
من ميگم واسم دعا کن

تو ميگي نذر رضا کن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش

من ميگم که رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي

تو ميگي غرق نيازي
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم کردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم دل تو رفته

تو ميگي هفت روزه هفته
من ميگم راه تو دوره
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
تو ميگي اينقده هستن

من ميگم تنهام ميذاري ؟
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
تو ميگي چه اشتباهي

من ميگم که غرق دردم
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
تو ميگي دلم کبابه
من ميگم برو کنارش
تو ميگي رفت پيش يارش

من ميگم با تو چيكار آرد ؟
تو ميگي کشت و فرار کرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته که حالا
تو مي گي مونده خيالا

من ميگم ميآد يه روزي
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
تو ميگي که خيلي ماهي
من ميگم ماهت سفر کرد
تو ميگي تو رو خبر کرد ؟

من ميگم هر کي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست

تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك کن
تو ميگي بهم کمك کن
من ميگم خدانگهدار
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم که تا قيامت

برو زيبا به سلامت
مثل هيچ کس
مث اون موج صبوري که وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رؤيا
چقدر تازه و پاکي مث ياسای تو باغچه
مث اون ديوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفي که ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي که رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توی يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي که يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي که ميآد آخر هفته
مث اون حرفي که از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزی وليكن پری از گل های پونه
مث اون قولي که دادی گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي که تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري که هيچ کس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من که يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجيبي
مث شاگردای اول کمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون کسي هستي که ميره واسه هميشه
التماسش مي کني که بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي که هيچ کس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خوابای رنگي
حيفه که پيشم نمونن چشای به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون کسي شو که يه شب قصد سفر کرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر کرد
ادامه مطلب

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

آموخته ام.....


آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي .
ادامه مطلب

محل قرار گیری لینک باکس زمزار و سیستم تبادل بنر







 
ساخت سال 1388 عصر ارتباط.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده